مرتضى مطهرى
769
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
بيمه نباشد اركان جامعه يك دفعه متزلزل مىشود ؟ اينجور نيست . اما اگر اقتصاد جامعه بخوابد جامعه متزلزل مىشود . نقش بيمه در جامعه با نقش آموزش و پرورش مثلًا ، يكسان نيست . اگر آموزش و پرورش - به معنى عامش كه شامل آموزش و پرورش دينى هم مىشود - در جامعه نباشد جامعهاى نمىتواند وجود داشته باشد در صورتى كه اگر بيمه نباشد - مثل اينكه قرنها گذشته و بيمه نبوده - جامعه مىتواند وجود داشته باشد . پس بيمه به آن نهادهاى اصلى نيازمند هست ولى نهادهاى اصلى به بيمه نيازمند نيست . تركيب اتحادى از اين بالاتر است . تركيب اتحادى اين است كه اجزاء جامعه يا دستگاههاى جامعه و افرادْ بالخصوص با يكديگر در يك وحدتى حل شدهاند يعنى استقلال ندارند . افراد در وحدت جامعه حل مىشوند يعنى اصلًا فردى ديگر وجود ندارد آن طورى كه در تركيبهاى طبيعى عناصر ، بعد از تركيب ، ديگر عنصر وجود ندارد يعنى هيچ استقلال ندارد ، فقط مركّب وجود دارد . آنجا كه آب وجود دارد اكسيژنى ديگر وجود ندارد . اكسيژنى بوده كه تبديل شده به آب ، ولى حالا ديگر اصلًا اكسيژنى وجود ندارد . حالا فقط آب وجود دارد ، خاصيتها هم همه خاصيت آب است . تا اينجا هم پيش رفتهاند كه عدهاى گفتهاند اصلًا فردى در جامعه وجود ندارد . نهاد وجود دارد چون نهاد هم باز خودش يك جامعه است ، فرد وجود ندارد . همه چيزِ فرد جامعه است . اگر بخواهيم با اصطلاحات فلسفى خودمان بيان كنيم اين است كه فرد به منزلهء يك مادهء قابل است و جامعه به منزلهء يك صورت است . نقش قابل فقط اين است كه اين بايد باشد كه آن را بپذيرد . خودش چيزى ندارد ، نقشش فقط پذيرندگى است . جامعه به افراد احتياج دارد به عنوان يك ظرفهايى و يك مادههاى قابلى كه جامعه هويت خودش را در مجموع اين افراد تحقق ببخشد . معنايش اين است كه اصلًا فرد اراده ندارد ، فرد وجدان ندارد ، فرد غايت و هدف ندارد ، فرد چيزى نيست . ارادهء فرد همان ارادهء جامعه است ؛ اين ارادهء جامعه است در فرد . فرد فقط يك ماده است كه جامعه توانسته اين اراده و خواست را به او بدهد نه اينكه « من مىخواهم » . « من » ى اينجا نيست . جامعه است كه اين « من » را به تو داده ( همان نظريهء معروف دوركهيم كه در كتابهاى جامعه شناسى مىنويسند ) يعنى جبر مطلق ؛ يعنى فرد هيچ استقلال ندارد ، هرچه هست جامعه است . روى اين حساب ، مسائل روان شناسى غالباً از اصالت مىافتد . چون روان شناسى مسائل را روى فرد مطالعه مىكند يعنى بناى روان شناسى بر اين است كه همين طورى كه انسان از نظر جسمانى يك موجود مستقل است از نظر روانى نيز يك موجود مستقل است . طبيعت به فرد انسان غريزه داده ، روان داده ، عاطفه داده ، ميل داده ، حكم و تصديق داده ، عقل داده است . انسان با يك چنين سرمايههاى روحى وارد جامعه مىشود . ولى اين نظريه مىگويد اصلًا همهء اينها را جامعه به انسان مىدهد نه طبيعت . هرچه را كه شما خاصيت روحى و روانى مىگيريد ، طبيعت به انسان نداده